خرید بک لینک

یه مدت پشت سر هم و مرتب فعالیت میکنم

بعد یهو انرژیم فروکش میکنه و هیچی به هیچی

از وقتی اینستا باز شد اینجوری شدم

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

دوتا اتفاق عجیب افتاده

یکیش چند ماه پیش که خیلی تعجب کردم

ولی بعدش حس کردم واقعیت نداره

و دومی

دیروز

اونقدر عجیب که هنوز باورم نشده

اونقدر عجیب که از دیشب اونقدر فکر کردم مغزم دردمیکنه

عجیب عجیب عجیب عجیب

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

ساعت ۱ ظهر از خواب بیدار شدم

بعد تا ساعت ۴ دوتا بسته پستیم رو باز کردم

پارچه برش دادم

تو پینترست دنبال طرح بود

رفتم کافی نت بسته بود

حتی صبونه ام نخورده بودم

اومدم خونه بستنی خوردم به جا صبونه

تسبیحارو درست کردم

زنگ زدم به بابام بیاد بریم قاب هارو بگیریم

رفتیم تحویلشون گرفتم

برا بابا از ممتاز بستنی گرفتم

داشتیم از جلوی بستنی گرانمایه رد میشدیم بابام گفت میخوری؟

اونقدر هوا گرم بود نتونستم نه بگم

پس دومین بستنی رو هم به جای صبونه و ناهار زدم بر بدن

اومدیم محله باز رفتم کافی نت

چون دارن خیابونمون آسفالت جدید میریزن همه جا شدیداااااا گرد و غباره

وقتی نشستم رو صندلی کافی نتیه کل چادرم گرد و غبار شد

رفتم از سوپری نون خریدم اومدم خونه

با عجله وسایلو گذاشتم تر ارگانایزر

تسبیحارو تموم کردم

بعدش ناهار خوردیم

مشغول انتخاب طرح برای دستمال اشک شدم

چایی خوردیم

دوباره تسبیح های ایراد دار رو اوکی کردم

آماده شدیم رفتیم هیئت

سخنرانی رو قشنگ با تمرکز نشد گوش بدم البته دیر هم رسیده بودیم

تعزیه خوانی ام خوب بود بد نبود

خداروشکر که امشب هم خدا بهم گریه برای امام حسین رو قسمت کرد

بعد مراسم نشستیم طبق معمول

خواستم بشینم شماره دوزی کنم دیدم سوزنم نیست!

و هرچقدر گشتم نبود که نبود!

باز چایی خوردیم و حرف زدیم

مثل سال پیش امسالم هر کی یه چیزی میاره برای خوردن

امروزم یکی از دوستامون بامیه آورده بود

محمد جواد اونقدر شیرین شده که دلم میخواد فقط بچلونمش

بهش دَس دَس یاد دادم و هرکی میگه انجام نمیده و به من نگا میکنه

کلی بوس بوسیش کردم

بعد خوندن نماز صبح تو مسجد اومدیم خونه

من مسجد نرفتم و تو خونه خوندم

الانم مثل روال هر روزم خاطره رو نوشتم

ولی بجای وبلاگ تو چنل!

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

شب دوم محرم

وقتی این متن رو نوشتم کم مونده بود مراسم تموم شه

و الان وقت کردم تایید کنم

امروز بیدار شدم و بعد خوردن صبونه با مامان رفتیم بازار

قبل رفتن از نگهبانی بسته پستیمو گرفتم

قاب گوشیم رسید و یه اشتباه بزرگ کردم

و به جای مشکی سرمه ای رو انتخاب کردم و ای داد بیداد

خورد تو ذوقم

رفتیم برای نقاشی و شماره دوزیم قاب سفارش دادم

و گفت فردا عصر بیا بگیر

دوتا روسری مشکی خریدیم

و هنوز نمیدونم کدومشو من بردارم کدومشو مامان

کیف مشکی که خوشم اومده بود رو خریدم

از پاساژ شمس پارچه برای دستمال اشک و شمع خریدم

فردا رو باید اختصاص بدم به درست کردن دستمال اشک

میخوام روش نقاشی کنم یه متنی رو

عصر اومدیم خونه ناهار نداشتیم

قبل هیئت رفتیم عظیمی

دلم غذا نمیخواست پس سالاد سزار سفارش دادم

هرچند به نظرم اونیکه خودمون تو خونه درست میکنیم خوشمزه تره

از اونجام اومدیم هیئت

تنها سخنرانی که حرفاشو گوش میدم ابن سخنرانه

داشت از برکات اشک ریختن برای امام حسین میگفت

و من حتی با شنیدن این حرفام گریه ام میگرفت

و خداروشکر بابتش

سینه زنی رو دوست ندارم چون اون ذکر حسین حسین

که هیچ شباهتی ام به کلمه حسین نداره بولد تره و حواسمو پرت میکنه

بعد تموم شدن مراسم خاله و زندایی نون و پنیر آورده بودن

لقمه کردن و همه خوردن ولی ما میل نداشتیم

پس سهممون فقط چایی شد

محمد جواد رو اونقدر دوست دارم که فقط میخوام بچلونمش

باز اون حس غریبی مضخرف

(میدونم درستش مزخرفه ولی مضخرف مزخرف تره)

بهم دست داده بود و هعی

هیچی دیگه همینا

نیم ساعت پیش رسیدیم خونه

الانم بلند شم نمازمو بخونم و بخوابم

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

شب اول محرم

دوستِ مامانم دورهمی گرفته بود و دعوت کرده بود

از خواب بیدار شدم

شومیز شلوار مشکیم رو اتو کردم و موهامو با صاف کن صاف کردم

آرایش معمولیم رو کردم و ساعت ۲ رفتیم اونجا

برای ناهار دعوت کرده بود

تا عصر ساعت ۷و نیم ۸ اونجا بودیم

رسیدیم خونه یه کوچولو سرپایی شماره دوزی کردم و رفتیم هیئت

مثل همیشه حاج آقا از اینکه هرکسی سعادت نشستن تو مجلس رو نداره گفت

اینکه یهود چه کارهایی برای مجلس امام حسین میکنه

اینکه مراسما دیگه عالم محور نیست

و همه هیئت رو با اسم نوحه خون و مداحش میگن نه سخنران

خیلی چیزا گفت یادم نیست

از همون شب اول بغض عجیبی گرفته بودم

دقیقا حس و حال محرم پیارسال که انگار یه غم عجیبی تو دلم بود

و خیلی شدید گریه میکردم

اون حس و حال رو داشتم

شب تا دیر وقت اونجا بودیم طبق معمول و بعد نماز صبح خوابیدم

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

مثل قدیما

برای محرم یه عبا سفارش دادم

قراره ۲۵ ام ارسال بشه :")

هنوز مشخص نیست مراسم هیئت چجوری خواهد بود

دلم واقعا تنگ شده برا محرم

نیاز دارم تو خلوت خودم باشم و یکم گریه کنم

بلکه غمِ این چند مآه کمی فقط کمی فروکش کرد

رو پارچه یه طرحی رو نقاشی کردم

خودم عاشقش شدم

برای گوشیم قاب مشکی سفارش دادم که روش استیکر محرمی بزنم

یه کیف دیده بودم خیلییی خوشگل بود

۱۹۰۰ گفت

وسوسه میشدم برم با عیدی هام بخرم

بعد پشیمون شدم

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

راستشو بخواید امروز بهش پیام دادم و گفتم

اون مورد زندگی کارمندی و اینا یکم دودلم میکنه

نوشت راستش فکر کردم جوابتون منفیه برای همون پیگیری نکردم

در مورد این موضوع هم که میگید بهتره بزاریم برای جلسات حضوری

بازم نظر شما محترمه

برای این حرفمم دلیل دارم چون اینجا هرچقدر بگم حق مطلب ادا نمیشه

هنوز جواب ندادم نمیدونم

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

بلاگفا براتون بدون فیلتر بالا میاد یا با فیلتر؟

رَجاء

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: ابوالفضل طاهری تاريخ: 1405/4/22 ساعت: 13:03

صفحه بندی